
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانهاش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمد حسابي ![]()
![]()


خوش امدی به جایی که زمان ساکن است
هیچ کس اینجا را ترک نکرده و نخواهد کرد
ماه قرص کامل است و به نظر هیچ وقت تغییر نمی کند
فقط بر روی ما مهر نابسامانی زده اند
ما هر شب رویاهای یکسانی را می بینیم
و در ان رویا ازادی در چند قدمی ماست
رویای اینکه هیچ دری قفل نیست و هیچ پنجره ای نرده ندارد
و نشانه ای از اشفتگی ذهنی در من نیست
دوست من بخواب انگاه خواهی دید
که رویاهای من حقیقت دارد
انها هستند که مرا درقفس نگه داشته اند
مگر انان می توانند دلیل اشفتگی ذهنی مرا ببینند؟!!
ای دیوانه خانه بگذار که بمانم
ای دیوانه خانه فقط مرا تنها بگذار
مرا از انچه در بیرون از اینجاست بترسان
و من نمی توانم هوای ازاد تنفس کنم
چیزی در گوشم زمزمه کن و مرا قاطع کن که دیوانه ام
انان گمان می کنند که اختیار مغز مارا در دست دارند
ولی رفتارهای وحشیانه افکار وحشیانه را می پرورانند!!
اگر دست و پای اورا ببندی
او بهتر خواهد شد
مگر نمی بینی حال او رو به بهبودی است؟
بیش از این نمی توانند مارا اینجا نگه دارند
گوش کن لعنتی برنده ما هستیم
انان به وضوح و روشنی می بینند
ولی گمان می کنند که این مارا از جهنمی که در ان هستیم نجات خواهد داد
از ادامه ی زندگی می هراسیم
و اکنون ساکنان همیشگی دیوانه خانه بی قرار شده اند
و بوی شورش به مشام میرسد
کارهای مرگباری هست که باید انجام دهم
اینه گذشته های سختی را نشان می دهد
و کشتن چه واژه ی دوست داشتنی و زیبایی به نظر می رسد!!!!
و این برای بدست اوردن ازادی دوباره
تنها راه حل به نظر می رسد.......
![]()
![]()
عكس ها و فيلم هاي به جا مانده از دوران مبارزات انقلابي مردم ايران در قبل از 22 بهمن 57، نشانگر آن است كه زنان بسياري در اين انقلاب حضور داشتند كه مقيد به حفظ حجاب نبودند، هر چند تعدادشان بسيار كمتر از زنان محجبه اي بود كه در فعاليت هاي انقلابي مشاركت داشتند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز، در ماه هاي نخست، نسبت به زنان، در باره حجاب، محدوديت هاي خاصي اعمال نمي شد.
در روزنامه هاي آن ايام، تيترهاي فراواني از قول مسوولان انقلاب وجود دارد كه تصريح كرده اند اجباري در باره حجاب وجود ندارد. حتي در يكي از شماره هاي روزنامه اطلاعات به نقل از دادستان كل انقلاب آمده است كه "مزاحمان خانم هاي بي حجاب، ضد انقلابي هستند."
از اين رو، پرسشي كه مطرح مي شود، اين است كه آيا احياي حجاب اسلامي يكي از اهداف انقلاب مردم ايران بوده است و اگر چنين است حضور زنان بي حجاب در مبارزات انقلابي و نيز تصريحات مكرر مسوولان در اوايل پيروزي مبني بر اجباري نبودن حجاب چگونه توجيه مي شود؟!
در باره حضور زنان بي حجاب در صحنه هاي مبارزه عليه رژيم شاه، مي توان به تركيب مبارزان اشاره كرد كه در آن، علاوه بر اسلامگرايان كه حول محور امام خميني گرد آمده بودند، طيف هاي فكري و سياسي متعددي نيز حضور داشتند كه بعضا حتي با آموزه هاي اسلامي نيز ناسازگار بوده اند، معروف ترين جريان از اين دست، همان كساني بودند كه در جامعه به نام كمونيست شناخته مي شدند.
اما در باره عدم محدوديت در باره حجاب در اوايل انقلاب و مقايسه آن با شرايط بعدي و كنوني دو بحث كاملا مجزاي از هم وجود دارد: اول، بحث سياسي است و دوم، مباحثه حقوقي.
از منظر سياسي و جامعه شناسي انقلاب اسلامي ايران، بايد گفت كه بي ثباتي و تشتت آرا در باره حجاب زنان در اوايل پيروزي انقلاب نشانگر آن بوده است كه تئوريسين هاي انقلاب، هنوز فرصت نكرده بودند و يا اساسا به اين موضوع نپرداخته بودند كه در باره مساله حجاب، موضعي صريح و شفاف داشته باشند و اين موضع را در جريان انقلاب به مردم منتقل كنند به ويژه آنكه حجاب، مساله اي نبود كه بتوان به سادگي از كنار آن گذشت چه آنكه نيمي از جامعه را به طور مستقيم و نيم ديگر آن، يعني مردان را به طور غير مستقيم درگير خود مي كند.
البته اظهارات كلي مانند "ما احكام اسلامي را پياده خواهيم كرد"، هر چند مشتمل بر اصل حجاب نيز بوده است ولي با اعلام عدم ممنوعيت حجاب در اوايل انقلاب، چنين به نظر مي رسيد كه آن بيانات كلي، تبصره خورده اند.
به هر حال، اين، موضوعي است كه مورخان و جامعه شناسان سياسي بايد به آن بپردازند و پاسخي قانع كننده براي افكار عمومي به ويژه جوانان كه در دوران انقلاب و شرايط و مقتضيات آن را از نزديك لمس نكرده اند، ارائه نمايند.
اما از نقطه نظر حقوقي ( كه كاملا منتزع از مباحث سياسي و جنجال هاي روز است)، اين موضوع پاسخ روشني دارد: آنچه در علم حقوق، همواره مورد توجه قرار دارد، "قانون" است و قانون نيز تصميمي است كه توسط نهادهاي داراي صلاحيت براي اجراي عمومي اتخاذ مي شود.
در اوايل انقلاب، قانوني براي الزام زنان به حفظ حجاب اسلامي در معابر عام و اماكن عمومي وجود نداشت و از اين رو به استناد هيچ قانوني نمي شد زنان را به داشتن حجاب ملزم ساخت ولي پس از تشكيل نهادهاي قانون گذاري و در راس آن مجلس شوراي ملي جديد (كه در رفراندوم اصلاح قانون اساسي سال 68به مجلس شوراي اسلامي تغيير نام داد)، قوانين تازه، توسط نمايندگان مردم تصويب شدند كه از آن جمله مي توان به مساله حجاب و مجازات براي افرادي كه آن را رعايت نمي كنند اشاره كرد.
از اين رو، اگر امروز شاهد آن هستيم كه نيروي انتظامي با افراد بدحجاب برخورد مي كند، تنها به وظيفه اي كه قانون بر عهده اش گذاشته است عمل مي كند از اين رو، در اصل قضيه هيچ انتقادي بر اين نيرو روا نيست مگر آن كه به برخي شيوه هاي برخورد نقدي وارد آيد.
مع الوصف، حجاب، در تاريخ معاصر ايران، و درست از زماني كه رضاشاه تصميم بر اجباري كردن بي حجابي گرفت، علاوه بر حفظ جايگاه ايدئولوژيكي خود، به يك موضوع سياسي و اجتماعي تبديل شد كه بحث هاي دامنه داري راجع به آن مطرح است و گمان نمي رود به اين زودي ها، جامعه ايران در باره آن به يك نظر واحد برسد.
در اين ميان، عدم پرداخت جدي متفكران به اين موضوع، فقدان فرهنگ سازي جدي و مداوم و نيز برخوردهاي سليقه اي با آن و بدتر از همه بي پاسخ گذاردن پرسش هاي بي پايان نسل جديد در باره حجاب و پوشش، باعث شده است موضوع حجاب در جامعه ايران، به مساله اي هزارتو و گاه جنجال آفرين تبديل شود، همانطور كه از ابتداي ارديبهشت سال 1386 براي چندمين بار، "اين مساله حل نشده" در كانون توجه افكار عمومي، محافل سياسي و رسانه هاي داخلي و حتي خارجي قرار گرفته است.
به راستي پايان اين ماجرا كجا خواهد بود؟![]()
![]()
![]()

زلال و پاک باشید![]()
![]()
بنام هستیبخش بزرگ دانا![]()
یک نفر فهمید
که پس از هفده سال
فردایی نیست
یک نفر خندید
که جزای تن زن
پاره ای آجر زرد است
یک نفر ترسید
از درد لاشه سنگی
که سرش را می شکند
یک نفر پرسید
کسی هست،اینجا
قفل کند ثانیه ها را
یک نفر بویید
آخرین حس را
بوی خون ید جلادان
یک نفر در تردید
کی رسد نوبت او
از ورای وحشت تاریخ
یک نفر سوگید
که چسان می میرد
کاش سنگ اول...
یک نفر اماده، منتظر ساعت مرگ
آمدند خونخواران، لبشان تشنه ی خون
دستبندی به دست و حلقه ی ترس بر دورش
یک نفر از وحشت، این دم آخر افتاده چو برگ
یک نفر را چندین نامرد، می کشند بر روی زمین
یک نفر قبل از مرگش، کفنش را پوشید
یک نفر رفت تا شانه به خاک
یک نفر فهمید، یک نفر ترسید، یک نفر لرزید
یک نفر با خود به کدامین جرم و گناه!
یک نفر همه شد فریاد
یک نفر داد می زد،آخ خ خ خ خ
یک نفر، آیتی، پر از بیداد
یک نفر خندید. او خدا را می دید
یک نفر رفت ز دنیا، یک نفر آمد به آن دنیا
بک نفر آمد و رفت به خاک و قاتلش پاره ی سنگ
یک نفر خسته ز دنیا، رمید!
یک نفر امروز مُرد!!!
یک نفر مرد، همین!!!
یک نفر مرد،همین!!!
(باتشکر از هفت سنگ)![]()
![]()
بنام هستی بخش بزرگ دانا![]()
هزار سال و اندی است پیشینه مان به پرسشی بدل شده. هزار سال و
اندی است پدرانمان را فراموش کرده ایم. هزار سال و اندی است بر این
باوریم که تا پیش از هجوم اعراب ما هیچ بوده ایم. حال چه شد؟ تنها در
انتظار به تصویر کشیده شدن داستانی تاریخی- اگرچه به غلط- بوده ایم تا
فریاد برآوریم که به ما توهین شد؟! هر روز خودمان به یکدگر اهانت روا می
داریم ؛ شمشیر دوست سهمناک تر است و یا بیگانه؟ هر سال بر این
باوریم که سال ...۱۳۷ از راه رسید. خود باور داریم که تا پیش از این
تاریخی نداشته ایم. پس از چه روی به بیگانه غران می شویم که چرا ما را
زیر پا نهادی؟
منم کوروش ؛ پادشاه ایران زمین؛ و نه این ویران زمین! من کوروشم
لیک پدر شما نیستم. من زاده نورم و نیکی ؛و زاینده صلح و اندیشه. شما
فرزندان من نیستید. شما نه از جنس صلحید و نه از جنس اندیشه. شما
خود به دست خویشتن تیشه بر پیشینه خویش زدید. شما خود پذیرای
خشونت و خشونت طلبی گشتید. هیچکس بر شما تحمیل نکرد؛ این خود
شما بودید که با آغوش باز تسلیم شدید و حتی امروزه روز پس از گذشت
هزار سال و اندی از این تسلیم خرسندید و آن را مایه تمدن ایران زمین
می دانید. پس از چه هراسانید؟ من شما را به پندار ؛ گفتار و کردار نیک
فراخواندم. من شما را به اندیشیدن رهنمون شدم. من شما را به زیبایی و
زیبادوستی فراخواندم. کدامیک از شما مرا اجابت کرد؟ ۲۵۰۰ سال است
که در زیر خاک خفته ام؛ حال آنکه بیدارم و ۱۴۰۰ سال است که جهل شما
را به تماشا نشسته ام. حال که به زیر آب هم می روم از چه روی
پریشانید؟ مرا چه تفاوت زیر خاک یا آب؟ و شما را چه تفاوت؟ شما خود
دشمن دشمن قسم خورده من و پیشینه تان هستید. پس زاریتان
برای چیست؟ تنها کالبدم مایه افتخار شما بوده؟ آب را چه تفاوت با خاک؟
آیا می پندارید که تاکنون زنده بوده ام و پایه های سد مرا نیست کرد؟
افسوس که در غلطید! من ۱۴۰۰ سال است که مرده ام. من ۱۴۰۰ سال
است شما را به خود وارهانیده ام؛ شمایی را که در شب نادانی خفته اید و
بامدادش را امیدی نیست! بخواب! ایرانی آسوده بخواب که نادانی بیدار
است!!!! ![]()
![]()
با تشکر از راحیل عزیز http://farzadrahil.persianblog.ir/
بنام هستی بخش بزرگ دانا![]()
گفتمش:
-((شیرین ترین آواز چیست؟))
چشم غمگینش به رویم خیره ماند ،
قطره قطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب،غمناک خواند:
-ناله زنجیر ها بر دست من!))
گفتمش:
-((آنگه که از هم بگسلند...))
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
-((آرزوئی دلکش است اما دریغ!
بخت شورم ره بر این امید بست.
و آن طلائی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست!...))
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست.
گفتمش:
-((بنگر،در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی است!))
سر به سوی آسمان برداشت،گفت:
-((چشم هر اختر چراغ زورقی است،
لیکن این شب نیز دریائی است ژرف.
ای دریغاشبروان!کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خوبشان...))
گفتمش:
-((فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان...))
گفت:
-((اما در شبی اینگونه گنگ
هیچ آوائی نمی آید به گوش...))
گفتمش:
-((اما دل من می تپد.
گوش کن،اینک صدای پای دوست!))
گفت:
-((ای افسوس،در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند،
این صدای پای اوست!...))
گریه ای افتاد در من بی امان.
در میان اشکها،پرسیدمش:
-((خوشترین لبخند چیست؟))
شعله ای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونه اش آتش فشاند،
گفت:
-((لبخندی که عشق سر بلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند.))
من ز جا برخاستم،
بوسیدمش.
(( ه.ا.سایه))![]()
![]()
بنام هستی بخش بزرگ دانا![]()
شب است و سپیدی اسیر اهریمن سیاهی
مردمانی اسیر نا مردمان
سر گشته ....و گم گشته
بغض ها فروخورده ...
دردها ناگفته .....
نجواها ...زمزمه ها...
گشت فریاد ها ...فریاد ها...
آی آدمهای .... آدمها ی اسیر
شب .. شبی سیاهه..
نشستن در سیاهی گناهه...
نجوا ها .. زمزمه ها ...
فریادها گشت....فریاد...
پرتوی ز نور روشنی بخش دلها گشت...
به ناگه بغضی از خشم و درد
گشت طوفانی بر فراز آنهمه حصارهای تنگ
سفید جامگان فرا سوی سیاه جامگان
خط بطلان کشیده بر باورهاو نظرهای تنگ
لرزید بنیان تاریکخانه ها
بنیادها و نهادها
لیک اهریمن تباهی
شیشه عمر خود را لرزان دید
غرید و نهیب زد ضحاک وار
چه کس گفته شب سیاهه...؟؟.
اسیری در تاریکی صوایه...!!!صوابه...!!
فرمان. فرمان وامصیبتا...
برباد رفت دودمانمان..اقتدارمان..
دینمان و آئینمان...
شعله کشید آتش خشم و نفرت
بغلتید در خون عزت....
نازنین یار دبستانی..
فکنده شد ز بام به سنگفرش خیابان
نبردی تن به تن ..نا برابر.
ضحاکیان سرخوش از اقتدار.
صورتها ی خشمگین یاران امیدوار
طنین فریاد ها...
پژواک صدا ها.....
شب ...شبی سیاهه..
نشستن در سیاهی گناهه..
گناهه . ..گناهه...
بخوان نغمه امید
صبحی روشن در راهه... ![]()
![]()
![]()